زیــرآسمـان شهـــر

مرز در عقل و جنون باریک است ، کفر و ایمان چه بهم نزدیک است …

بایگانیِ مه, 2009

سکه یه پول

  hamburger1     خبرنگار از مدیر یک کارخونه توليد همبرگر میخواد کمی راجع به کیفیت محصولات کارخونه توضیح بدهد . مديرهم شروع کرد به تعریف و تمجید که بله اصولاً همبرگرهاي توليدي این كارخانه دارای شهرتی بین المللی است ، ازگوشت تازه و درجه يك گاوي … در این لحظه زنگ اسپيكر به صدا در میاد : دينگ …  دينگ … صداي منشي از میکروفون اسپيكرداره پخش میشه که داره به آقای مدیر میگه نگهبان کارخونه رفته مرخصي ساعتي ومیخواد  کسب تکلیف کنه روده هایی رو که راننده وانت ازكشتارگاه آورده کجا خالی کنن ، استخر پشتي یا همینجور ولو کنن روی زمین .

دعوای موش و گربه ای

 خیلی مخلصیم دااش !      مثل موش و گربه این دو تا افتادن به جون هم ، چقدرهم ماهرانه ازقضیه گراش دارن به نفع خودشون استفاده میکنن .توی این دعوا همه چی پیدا میشه جز احترام به حقوق و احساسات مردم گراش که اونو مثل یه توپ دارن بهر سمتی شوت میکنن ، طفلکیا مردم که شدن بازیچه دست این و اون  .

 پ . ن 1 : در حاشیه دعوای نمین و جاسبی  .

پ . ن  2 : حالم از هر چی بازیهای سیاسیه داره بهم میخوره .

 

بگو نه !

     جرات و شهامت نه گفتن را یاد بگیریم ، چون خیلی وقتا همین کلمه بظاهر ساده  دوحرفی ، میتونه خوشبختی ما رو فراهم کنه وجلوخیلی از بیچارگی ها رو بگیره !

 

غفلت

       غفلتمدتی می شد که ازش خبری نداشتم ، ازفون بوک موبایلم شمارشو پیداکردم وباهاش تماس گرفتم ، بعد ازکلی حال و احوال، برخلاف همیشه که خودش شروع کننده سلام و کلام بود و فرصت صحبت رو بمن نمی داد این بار اما ساکت بود  و تنها در صورت پرسیدن سئوالی از جانب من ، او پاسخ می داد .معلوم شد توی بحران گراش اونم آسیب جدی دیده  ، بسیارمتعجب شدم چون اونو فردی محتاط  و دوراندیش می دونستم .خیلی با هم صحبت کردیم ، حرفایی زد که منو متاثر کرد . اعتقاد داشت از دار دنیا ، فقط پولی داشته  واندکی آبرو که  اونا رو هم از دست داده ، مونده بودم چی باید بگم . تقدیر ومصلحت رو بهونه کردم  و اینکه زندگی همچنان زیباست ، به زندگی ایرادی وارد نیست بلکه اگه هم ایرادی وجود داره ، ایراد از شیوه زندگی کردن ماست ، اینکه دیگه به گذشته فکرنکنه وفقط از اون درس بگیره ، بیاد زندگیشو ازنو بسازه چون واسه شروع دوباره هیچ وقت دیر نیس .معلوم بود کله اش توی این مدت پر شده از این جور حرفا ودیگه جایی واسه نصیحتای من باقی نمونده بود .توی این فکر بودم که  شکست همیشه زائیده غفلت و اشتباه خودمان است ، خداحافظی کردم ودکمه قرمز گوشی رو فشاردادم .

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.